▓█♦OnYx♦█▓
LIVE for ourselves, not for SHOWING that to OTHERS ... اینم داستان چهارم...خیلی قشنگه...میگی نه...تا آخر بخون اگه خوب نبود اونوقت نظر نده....ولی اگه حال کردی، باید نظر بدی!!! ...و حالا داستان: استجابت دعا روزی مردی خوابی عجیبی دید. دید که پیش فرشته هاست و به کارهای آنها نگاه میکند... هنگام ورود، دسته بزرگی از فرشتگان را دید که سخت مشغول کارند و تند تند نامه هایی را که توسط پیک ها، از زمین میرسند، باز میکنند و آنها را داخل جعبه میگذارند...مرد از فرشته پرسید: شما چکار میکنید؟؟؟... بقیه اش ادامه مطلب... To LOVE someone MEANS To see them as GOD intended them ... سلام... سلام............... تو این آپ نظرتون واسم مهم نیست!!! چون خودم عاشق این آپم.................................. خودم عاشق این آپم چون خودم عاشق مازیار فلاحی ام برای همین یه شعر قشنگ که ماله یکی از آهنگاشه رو میخوام بزارم... .....................ولی خدایی خیلی قشنگه...................... .................دنبال شعر میگردی؟؟؟ .................ادامه مطلبه!!! .............از دستش................. ........ندین!!!.......... سلام...سلام... امروز میخوام یه داستان قشنگ واستون آپ کنم...نمیدونم...شاید خونده باشینش...ولی خیلی قشنگه...از دست ندید... و اینک... ...داستان: مردی تاجر در حیاط قصرش انواع مختلف درختان و گیاهان و گلها را کاشته و باغ بسیار زیبایی را بوجود آورده بود. هر روز بزرگترین سرگرمی و تفریح او، گردش در باغ و لذت بردن از گل و گیاهان آن بود. تا اینکه یک روز به سفر رفت. در بازگشت، دراولین فرصت به دیدن باغش رفت. اما با دیدن آنجا، سر جایش خشکش زد...تمام درختان و گیاهان در حال خشک شدن بودند!!! رو به درخت صنوبر که پیش از این بسیار سر سبز بود، کرد و از او پرسید که چه اتفاقی افتاده است؟؟؟ درخت به او پاسخ داد: من به درخت سیب نگاه میکردم و با خودم گفتم که من هرگز نمیتوانم مثل او چنین میوه های زیبایی بار بیاورم و با این فکر چنان احساس ناراحتی کردم که شروع به خشک شدن کردم... مرد بازرگان به نزدیک درخت سیب رفت، اما او نیز خشک شده بود!!! بدو ادامه مطلب... کاش میشد... کاش میشد، در سایه ی مژگانت، لحظه ای به تماشای دریای خوشرنگ چشمهایت مینشستم... کاش میشد با تو بودن را نوشت تا که زیبا را کشم بر هر چه زشت کاش میشد روی این رنگین کمان مینوشتم... مینوشتم... مینوشتم تا ابد... با من بمان... بدو ادامه مطلب... LOVE is the beginning of all the joy which nature has store for us ... زخمی عشق... دوستان این شعر سوم از *فروغ فرخ نژاد* هستش...امیدوارم لذت ببرید... می روم خسته و افسرده و زار سوی منزلگه ویرانه ی خویش یه خدا می برم از شهر شما دل شوریده و دیوانه ی خویش می برم، تا که در آن نقطه ی دور شستشویش دهم از رنگ گناه شستشویش دهم از لکه عشق زین همه خواهش بیجا و تباه می برم تا زتو دورش سازم زتو ای جلوه امید محال... بقیه در ادامه مطلب... There are 3 steps to happiness 1.You 2.me 3.our hearts 4.eternity سلام دوباره... امروزم یه داستان جالب...البته خیلی جالبتر از قبلی براتون آپ کردم امیدوارم که خوشت بیاد...میدونم که حتما خوشتون میاد نظرتونم حتما بگین در مورد داستان، می خوام نظرتونو در بارش بدونم ...و حالا داستان: شرح حال یک زندگی از بدو تولد موفق بودم، وگرنه پام به این دنیا نمیرسید... از همون اول کم نیاوردم، با ضربه ی دکتر چنان گریه ای کردم که فهمیدم جواب "های" ، "هوی" است... بقیه در ادامه مطلب... پیرزن هم پیرزنهای کانادایی...همچین زرنگ... راستی این اولین آپ داستانمه...قرار بود براتون داستان بزارم دیگه...حالا هم گذاشتم!!!بخونینش... اینم بگم که قسمتی از داستان میوفته تو ادامه مطلب...نگین ناقصه حالا داستان: یه روز یه پیرزن کانادایی میره تو بزرگترین بانک کانادا(کسی اسمشو بلده؟؟؟) تا 1 میلیون دلارشو بریزه تو بانک و حسابش. 1میلیون دلار که پول کمی نیست!!! برای همین رئیس بانک اونجا کنجکاو میشه که این پیرزن چه طوری این همه پول بدست آورده! به همین دلیل پیرزن رو احضار میکنه و ازش سوال میکنه و میگه که چه جوری این همه پول بدست آوردی؟؟؟ پیرزن هم جواب میده که با شرط بندی هام!!! پیرزن بلافاصله از رئیس بانک سوال میکنه که میخوای با تو هم شرط ببندم؟؟؟ رئیس بانک هم میگه، باشه! این داستان هم دوست خوبم *ابوالفضل* واسم فرستاده...دست گلش درد نکنه نرگس آتش پرست... نرگش آتش پرستی داشت شبنم می فروخت، با همان چشمی که میزد زخم، مرحم می فروخت زندگی چون پرده داری پیر در بازار عمر داشت یوسف را به مشتی خاک عالم می فرخت زندگی این تاجر طماع ناخن خشک پیر مرگ را همچون شراب ناب، کم کم می فروخت در تمام سالهای رفته بر ما روزگار مهربانی می خرید از ما و ماتم می فروخت من گلی پژمرده بودم در کنار غنچه ها گل فروش ای کاش با آن ها مرا هم... ...می فروخت این شعر زیبا هم از*فاضل نظری* بود... اشکی در گذر گاه تاریخ... از همان روزی که دست حضرت قابیل گشت آلوده به خون حضرت هابیل از همان روزی که فرزندان آدم زهر تلخ دشمنی در خونشان جوشید...آدمیت مرده بود...گرچه آدم زنده بود. از همان روزی که یوسف را برادرها به چاه انداختند از همان روزی که با شلاق و خون، دیوار چین را ساختند...آدمیت مرده بود. بعد، دنیا پر از آدم شد و این آسیاب گشت و گشت قرن ها از مرگ آدم هم گذشت ای دریغ... آدمیت بر نگشت!!! قرن ما، روزگار مرگ انسانیت است سینه ی دنیا ز خوبی ها تهی است صحبت از آزادگی، پاکی،مروت ابلهی است صحبت از عیسی و موسی و محمد نا بجاست قرن "موسی چمبه" هاست من که از پژمردن یه شاخه گل از نگاه ساکت یه کودک بیمار از فغان یک قناری در قفس از غم یک مرد در زنجیر حتی قاتلی بر دار اشک در چشمانم و بغضم در گلوست وندر این ایام زهرم در پیاله، زهر مارم در سبوست مرگ او را از کجا باور کنم؟ صحبت از پژمردن یک برگ نیست وای! جنگل را بیابان میکنند دست خون آلود را در پیش چشم خلق پنهان میکنند هیچ حیوانی به حیوانی نمی دارد روا آنچه این نامردمان با جان انسان می کنند صحبت از پژمردن یک برگ نیست فرض کن مرگ قناری در قفس هم مرگ نیست فرض کن یک شاخه گل هم در جهان هرگز نرست فرض کن جنگل بیابان بود از روز نخست در کویری سوت و کور در میان مردمی با این مصیبت ها صبور صحبت از مرگ محبت، مرگ عشق گفت و گو از مرگ انسانیت است!!! دوستان این شعر زیبا که اولین آپم هم بود از *فریدون مشیری* بود. امیدوارم لذت برده باشید... سلام...سلام...سلام من این وبلاگ رو درست کردم واسه خودم و اونایی که عاشق شعر و داستانن... چون من عاشق شعرم و یکمی هم داستان، سعی میکنم مطالب قشنگی رو تو وبم بذارم،البته شما هم باید کمکم کنین(با نظراتتون). و همچنین اگه شعر یا داستانی دارین میتونین یران بفرستین تا با ذکر نامتون نو وب قرار بدم... یه چیز دیگه... سعی میکنم این وبلاگ رو هر سه روز یه بار، به روز کنم...دیگه اینکه... اسم وبم هم OnYx هستش یعنی *یاقوت*. قشنگه مگه نه؟؟؟(این اسم یادتون باشه...)
................
...............
Power By:
LoxBlog.Com |